تبليغاتX
حسابدارهای جوان - دوستي با عزرائيل

حسابدارهای جوان

وبلاگ کلاس 105 دکتر حسابی1 ماهشهر

دوستي با عزرائيل

                                                       به نام خدا

 

موضوع: دوستي با عزرائيل
منبع: كتاب دوستي با عزرائيل
دبير مربوطه: آقاي قنبري
تهيه كننده : سينا حياتي
دوم حسابداري

 

خداوند جهان را آفريد و نشانه هايي براي ما انسانها قرار داده تا شايد به وجود اين جهان پر رمز وراز پي ببريم و جهان آخرت را باغ رضوان ودوزخ را براي انسانها آفريد براي انسانهايي كه به اين جهان دل بسته اند و تنها اين جهان را ميبينند و مي گويند آخرت وجود ندارد ويا ميگويند
 كي از آن جهان آمد و گفته من در دوزخ بودم ومجازات اعمال نا صالح خود را ديدم . اما خداوند براي انسان نشانه هاي آورده است، كه سينه به سينه نقل شود ، و ما را از آن جهان آگاه كند مانند : كتابي به نام دوستي با عزرائيل كه از گفتني يك جوان صالح و با ايمان است، كه خداوند اورا برگزيد، وفرشته ي خود را يعني عزراييل را مامور كرد كه برو و با آن جوان دوست شو . و تمام كارها ئي را كه در اين مدت انجام ميدهي به اون نشان بده تا اون آن چيزها را انجان بنويسد تا عبرت انسان شود و دوستي با عزرائيل كتابي است واقعي كه خداوند مرحمت كرده كه اين جوان ديده هاي خود را روي ورق بياورد . يك روز سهيل كه نام آن جوان بود، برادر كوچكتر از خودش بيمار شد . وسراسيمه او را به بيمارستان بردند  وقتي دكتر او را معاينه كرد و سرم به او وصل كرد، كمي بهتر شد سهيل از راه رسيد و ناراحت بود كه چرا برادرش يك بار اينقدر حالش بد شده بود رفت نزذ پزشك معالج وقتي به آن پزشك نزديك شد يك بوي خوبي به مشام مي رسيد و چهره آن پزشك آنقدر زيبا و ملكوتي بود كه زبان سهيل بند آمده
بود . و پزشك به سهيل گفت: سهيل جان حال برادرت  خوب است نگران نباش سهيل با تعجب پيش خودش گفت: او اسم مرا از كجا ميداند و من چه مي خواهم  بگويم و بعد رفت و همينطور در فكر آن دكتر بود.
وقتي برادرش را مرخص كردندو او آن را در ماشين گذاشت و سهيل برگشت به آن اتاقي كه دكتر در آن بود نگاه كرد ديد كه دكتر ايستاده است و او را نگاه ميكند با همان لبخند زيبايش و بوي عطر خوبي كه فضا را پر كرده بود و آن روز و آن شب سهيل همش در فكر آن پزشك بود  و بارها آن پزشكرا در خواب و بيداري ديد تا اينكه سهيل بيمار شد .
و او را به بيمارستان بردند و همان پزشك آمد و او را معالجه كرد ، و سهيل مي گويد وقتي دكتر به من دست مي زد تمام بدن من سبك ميشد و بوي عطر بهشت را مي بردم .
نيمه شب دكتر در لباس ديگر نزد من آمد و سهيل در خواب بود و بوي عطر را برد وچشمان خود را باز كرد و ديد كه يك مرد با چهره بسيار  زيبا خوش بو و خوش قامت بقا لباس سفيد نزد او نشستند ومن احساس خوبي داشتم و كم كم با هم صحبت كرديم ، او به من گفت : مي خواهم واقعيتي رابه تو بگويم آماده هستس من  تعجب كردم گفتم ، بگو او به من گفت تو مرا مي شناسي من گفتم بله شما آقاي دكتر هستيد لبخندي زد و گفتم شوخيخوبي است او به من گفت خير چشمانت را ببند  من اين كار را كردم ، بعد گفت : باز كن براستي فرشته خدا را يعني عزرائيل را ديدم و يكبار از هوش رفتم و بعد نمي دانم چقدر طول كشيد تا به هوش آمدم و باز اورا در لباس اول ديدم و به من گفت تو از طرف خداوند انتخاب شده  و به من ماموريت
 داده شده كه تو را با خودم ببرم. وتمام انسانها ي خوب و بد را به تو در هنگام جان دادن به تو نشان بدهم ، و سهيل در چند جلسه كه با عزرائيل هم به تمام سوالا ت او جواب مي دا د ، تا اينكه به او گفت امشب خودت را براي رفتن به يك جائي آماده كن با هم مي رويم سهيل آماده شد  ونيمه شب عزرائيل آمد و دست او را گرفت وبا هم رفتند بالا ي سر يك مرد ميان سال كه در بستر بيماري بود وخيلي ها در اطراف او نشسته بودند و قرانمي خواندند من وعزرائيل نيز در كنار او و دو فرشته ديگر نشستيم.
آن مرد مي خواست جان بدهد اما نمي شد . و من به دوستم گفتم كه اين مرد معتمد محل ماست .آدم خوبي است چرا جان دادن  او سخت است ،
دوستم گفت : چون بايد تو او را ببخشي  گفتم چرا ؟ زيرا يك روز  تو از كنار او رد مي شدي و به او سلام كردي و او جواب سلامت را با اكراه داد.
و همين خودش براي انسان مومن گناه است و تا زماني كه او را نبخشي او عذاب مي كشد و سهيل گفت من او را مي بخشم وآن گاه آن مرد روح از جسمش خارج شد و به همراه آن دو فرشته آسمان رفت وما نيز به خانه برگشتيم و دوستم رفت و شب ديگر مرا به بالين زن جوان مسيحي برد كه عده هي در اطراف او انجيل مي خواندند و دست به دعا شد ه اند . عزرائيل
 آمد وراحت جان او را گرفت  وقتي روح از بدن او جدا شد روح آن زن بسيار ناراحت شد و گفت اي كاش من از امت محمد (ص) مي شدم وقتي آن حضرت آن ندا را شنيد به حضرت فاطمه(ص) فرمود يا فاطمه زني اينجاست كه ميخواهد از امت من باشد برو نزد خدا و خواسته او را بگو و هميننيز شد آن زن به امر خداوند  روح دوباره در جسمش برگشت وآن زمان حضرت فاطمه (ص) به بالينش آمد وگفت بگو : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و او نيز به زبان آورد و آنگاه براحتي جان سپرداطرافيان او كه همه مومن بودند گفتند ماريا هنگام مردن مسلمان شد و بايد او را مانند مسلمانان به خاك بسپاريم و بعد بالاي سر جوان ديگري رفتيمآن جوان در زندگي كارهاي نيك انجام داده بود ولي كارهاي غير نيك هم انجام داده بود من وعزرائيل در يك طرف او و دو فرشته نكهبان در بالاي سراو وشيطان نيز در طرف ديگر كه خود را همانند زن زيبا كرده بود من از دوستم سوال كردم كه اين زن كيست ؟ او در جواب گفت: اين شيطان است من به او گفتم چرا در جاهاي ديگر نبود گفت اگر مسلماني در دين خودش ضعيف باشد شيطان هميشه همراه اوست عزرائيل به آن جوان ميگفت: توبه كن و به اهل بيت متوصل شو وشيطان با آن ناز و عشوه گري او را پشيمان مي كرد و آنقدر عزرائيل تلاش كرد كه بتواند آن جوان به راه راست بياورد اما شيطان با عشوه گري مانع مي شد و او را به طرف خود مي كشاند  تا اينكه آن جوان جان داد و روح او به طرف دوزخ رفت و آنگاه روح او
 پشيمان بود و التماس مي كرد اما فايده اي نداشت و بعد شيطان شكل واقعي خود را به ما نشان داد من خيلي ترسيدم اما دوستم به من گفت شيطان فرشته بسيار زشت و كريهي بود .
سهيل وعزرئيل ماجراهاي بسيار ي را تجربه كردند . تا اينكه سهيل نيز در يك صبح گاه به خواب ابدي رفت  .
سهيل همه ي اين نوشته ها را به پسر خاله اش ناصر داده بود كه اينها را كتابي بكن ومنتشر كن تا همه از راز آن جهان آگاه شودند
. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:39  توسط حسابدارجوان  |