تبليغاتX
حسابدارهای جوان

حسابدارهای جوان

وبلاگ کلاس 105 دکتر حسابی1 ماهشهر

قلب مصنوعي

                                                                به نام خدا

نام كتاب ( قلب و گردش خون )        
 نام نويسنده ( استيوپاركر)
گرداورنده ( علي كمائي )               
 مدرسه( دكتر حسابي 1 )


قلب مصنوعي :

در سال 195۲يك جراح امريكايي براي نخستين بار عمل جراحي كاشت دريچه مصنوعي را به منظور درمان بيماري دريچه آئورتي انجام داد. دريچه
 به شكل يك كره فلزي كوچك در درونيك لوله لاستيكي بود. صداي باز وبسته شدن دريچه با هر ضربان قلب در اتاق طنين مي انداخت. از آن زمان تا امروز طرح دريچه ها يا ساير "قطعات يدكي" قلب و رگهاي خوني فوق العاده بهتر شده است. اين ابزارها امروزه بي نهايت قابل اطمينان شده اند وهر ساله چندين هزار بيمار تحت عمل جراحي كاشت اين دستگاه قرار مي گيرند.
براي ساختن يك قلب مصنوعي كامل كوشش فراوان به عمل آمده است. يك مدل جارويك7 بانام سازنده آن يعني رابرت جارويك به بازار آمد اين قلب
مصنوعي از يك پايه آلومينيومي  دواتاقك پلاستيكي به جاي "بطنها" و چهار دريچه مكانيكي تشكيل شده است. حركت تند هواي فشرده از يك پمپ هوا
در بيرون از بدن واز راه لوله هايي كهاز قفسه سينه ميگذرند قلب مصنوعي را به كار مي اندازد.
در سالهاي 1982و1984 قلب مصنوعي جارويك7 در قفسه سينه دو بيمار كاشته شد. بيمار اولي حدود سه ماه بعد از عمل زنده ماند. قلب مصنوعي
 به خوبي كار خود را انجام مي داد اما چندين مشكل ديگر وجود داشت. همچنين بيمار مجبور بود هميشه در نزديكي پمپ هوا باقي بماند و لوله هاي
هوا هم فوق العاده دست و پا گير بودند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:59  توسط حسابدارجوان  | 

صدا

                                                          به نام خدا

نام نويسنده ( پيتر لافرتي )
گرداورنده ( علي كمايي )


صدا چگونه حركت ميكند:

هنگامي كه جسم مرتعشي به سمت جلوحركت ميكندهواي جلوي خود را ميفشارد و ناحيه كوچكي به وجود مي آورد كه فشارهواي آن زياد است. هنگاميكه جسم به سمت عقب حركت كند.ناحيه اي را به وجود مي آورد كه فشار آن كم است .اين نواهي كه فشارشان كم و زياد است.چين وشكن بل كه به صورت امواج صدا از جسم مرتعش منتشر ميشوند. صدا ازمواد ديگر نيز تقريبا به همين شكل گذ ر ميكند.اما قادر نيست خلاء عبور ميكند.


ديوار صوتي:

هوا پيما هاي ما فوق صوت مانند كنكورد قادرند  سريعتر از صوت حركت كنند. وقتي كه هواپيمايي سريعتر ازسرعت صوت حركت كند ديوار صوتي شكسته مي شود. زماني كه هواپيما آهسته تر از سرعت صوت حركت مي كند امواج صداي ناشي از حركت هواپيما زمان كافي براي دور شدن از اطراف هواپيما دارند. هنگامي كه سرعت هواپيما به سرعت صوت مي رسد امواج صدا آن را احاطه مي كنند. اما با گذشتن از سرعت صوت هواپيمااز صدايي كه ايجاد مي كند پيش مي افتد و امواج صدا روي هم انباشته مي شوند وصداي مهيبي ايجاد مي كنند. اين صداي مهيب را غرش صوتي مي نامند كه از زمين شنيده مي شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:54  توسط حسابدارجوان  | 

روح

                                                        به نام خدا


مرتضي کاوه
رشته حسابداري
کلاس 105
موضوع تحقيق : روح
نام گتاب : انسان روح است نه جسد
نويسنده : دکتر رئوف عبيد

 


بيان چگونگي علم روحي جديد

چگونگي پيدايش علم روحي جديد .اگر کسي در ابتداي سي سال تلاش در نزد من مي گفت که زندگاني پس از مرگم آنهم بطور جادوانه وتقريباً شبيه همين زندگي يک حقيقت ثابت مي باشد ويا اينکه ارتباط عالم روح وماده ،از لحاظ علمي محرز شده ،بطور قطع اوراخرافاتي مي دانستم ومي گفتم قبول کردنچنين ادعائي در قرن بيستم در ست نيست .وچيزهايي را به وي نسبت مي دادم که ممکن است آن شخص با خواندن اين کتاب بمن نسبت بدهد .ويا اينکه دشمنان اين دانش درآشکار وپنهان مرا تنقيد کنند .چيزي که سبب شد من اين عقيدة موهوم خود را تغيير دهم ،طولاني بودن سالهاي بررسي وتحقيق من درباره اين علم بود که با مشاهده آنهمه دلايل وتجربيات ،به حقانيت اين دانش معترف شدم وبر خود لازم دانستم در اين باره مطالبي بنويسمبخصوص بعد از انکه براي من روشن شد که سبب دشمني مردم در هر کار ويا هر امري ،عدم آگاهي آنها از آن کار ويا موضوع مي باشد.پس طبق اينقاعده ،مردم هميشه دشمن با هر کار جديد ،خواه کوچک باشد وخواه بزرگ ،از پديده هايي است که نخستين طالبان کشف حقيقت علمي با آن مواجه شدند .ودر برابر آن دشمني دو نوع عکس العمل از خود نشان دادند .عده اي جان خود را در راه مقصود خود فدا کردند .مانند سقراط وديگر شهيدان راه علم ودانش .عده اي هم از کشف خود دفاع کردند مانند پاستور .هنگاميکه جهان ميکروبهارا کشف نمود که بزرگترين کشف در تاريخ پزشکي بشمار مي رفت ،خود را ناچار به مبارزة مرگ وحيات با پزشکان معاصر خود ديد.بطوري که حتي يکي از آنها را به مبارزه تن بتن (دوئل )دعوت نمود .

ارزش علم روحي از لحاظ توليد ايمان علمي به خداوند
علم روحي جديد بدين جهت دعوت نيرومند براي اراسته شدن انسان ها به مکارم اخلاقي وتقويت ايمان آنان به خداوند وتکريم در برابر عظمت عدل وحکمت ورحمت او مي باشد ،که چون تفکر اينکه انسانها بوسيلة مرگ از بين مي روند ،موجب مي گردد که ما انسانها براي هر کدام از احساسات که در ضمير ماست ،موجب مي گردد که ما انسانها براي هر کدام از احساسات که در ضمير ماست ،حد معيني قائل شويم .حتي براي احساس عدالت وفضيلت هم حد محدودي تصور کنيم .در صورتيکه به حکم ناموس فطرت هر انسان عادل ونيکو کار حق دارد از خداوند خويش ،پاداش عادلانه وحکيمانه انتظار داشته باشد .اما وقتيکه ما مرگ را
وسيله متلاشي شدن واز بين رفتن انسانها بدانيم ،ديگر نمي توانيم معتقد به اين پاداشهاي عادلانه باشيم .زيرا وقتيکه انسان در عرض چند سال رنج وزحمت مي کشد ،به اميد اين است که خداوند پاداش اين رنج وزحمت را بوي عطا کند .ولي وقتيکه عمرش بسر برسد وبميرد وجسدش متلاشي گردد وبقائي نداشته باشد ديگر پاداشي در بين نخواهد بود .
بدين جهت است که فيلسوف مشهور عمانول کانت مي گويد :ايمان به خداوند مسئله علاقه ميان خدا وطبيعت نيست ،ويا علاقه ميان خدا واين جهان نمي باشد ،بلکه رابطة بين ضمير انسان وخداوند است .چون دلايل اثبات وجود خداوند ،از ضمير انسان سرچشمه مي گيرد ،ودرک اين مسئله که بوي وحي مي شود (با مردم همانطور رفتار کن که مي خواهي مردم با تو آن رفتار را بکنند )به ضمير انسان مربوط است واين وحي که خداوند آن را در نفس
 انسان به وديعت گذارده وضامن سعادت کساني است که از اين وحي اطاعت کنند .ولي تجربه نشان داده که اغلب اطاعت کنندگان اين اصول در دنياروي سعادت وآرامش نمي بيند ،بلکه گنهکاران به سعادت زندگي دست مي يابند .پس بايد جهان ديگري باشد تا در آن جهان پاداش اعمال نيک او ازطرف خداوند داده شود .اين يک برهان ادبي براي جاودانگي روح وآزادي انسان مي باشد .تنها علمي که مي تواند محبت را ميان همه انسانها اشاعه
دهد وسبب گردد که مردم نسبت به اديان با نظر احترام وتکريم نگاه کنند ،علم روحي جديد مي باشد .
شايد بخاطر همين مسئله است که مرحوم استاد محمد فريد وجدي با تلاش فراوان ،علم جديد روحي را به مردم عرضه کرده واز آن دفاع نموده است .
چنانکه در دايره المعارف (از قرن 14تا قرن بيستم )خود مي گويد :براي خواننده سزاوار است که در اخلاق وسيرت دو شخص تعمق ودقت کند .يکي کسي است که جادوانگي روح را منکر مي باشد ،وتصور مي کند وقتي که مرد ،جسدش به تحليل مي رود ومحو مي گردد .وهر چيزيکه از علم وفکرداشته باطل مي شود .وديگري کسي است که به جادوانگي روح معتقد است واعتقاد دارد که مرگ ،منتقل شدن از دار عمل بدار پاداش وجزاست .براي اين شخص درهاي جمال ومعنويت باز مي شود که عروج بسوي آن جمال وکمالات ،بطور دائمي مي باشد . چنين شخصي مسلماً براي هر کدام از اعمالورفتار خود در زندگي تعمق ودقت مي کند .سعي دارد روح خود را به زيور صفات وفضائل علمي واخلاقي آراسته سازد .ولي اگر به احوال شخص اولي که منکر جاودانگي روح است نگاه کند ،مي بيند براي اين شخص عاملي وجود ندارد که اورا از هوا وهوس باز دارد .ويا جلو گمراهي وطغيان اورا بگيرد .ويا اينکه وي را از کارهاي باطل باز دارد ،ويا وي را از عاقبت شوم کارهاي زشت بترساند من از کساني هستم که معتقدم روح ،يک نيروي ذاتي براي مهار کردن نفس سر کش صاحبش از عالم علوي اعطاء شده که با فطرت خود ،صاحبش را بسوي کمال مي کشاند .لکن کمتر اتفاق مي افتد که انسان روحش را به جسدش مسلط سازد .چون اين کار به رياضت نفسانس سخت نياز دارد .واين رياضت هم فقط براي کساني آسان جلوه مي کند که به جاودانگي روح اعتقاد کامل داشته باشند .پس اعتقاد به خلود روح است که مي تواند شعاع ايمني وآرامش خاطر انسانها را بسوي بي نهايت ،بکشاند .وبخاطر اين موهبت فطري خود را آماده ترقي وتکامل در علم واخلاق وفضايل بنمايد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:47  توسط حسابدارجوان  | 

دوستي با عزرائيل

                                                       به نام خدا

 

موضوع: دوستي با عزرائيل
منبع: كتاب دوستي با عزرائيل
دبير مربوطه: آقاي قنبري
تهيه كننده : سينا حياتي
دوم حسابداري

 

خداوند جهان را آفريد و نشانه هايي براي ما انسانها قرار داده تا شايد به وجود اين جهان پر رمز وراز پي ببريم و جهان آخرت را باغ رضوان ودوزخ را براي انسانها آفريد براي انسانهايي كه به اين جهان دل بسته اند و تنها اين جهان را ميبينند و مي گويند آخرت وجود ندارد ويا ميگويند
 كي از آن جهان آمد و گفته من در دوزخ بودم ومجازات اعمال نا صالح خود را ديدم . اما خداوند براي انسان نشانه هاي آورده است، كه سينه به سينه نقل شود ، و ما را از آن جهان آگاه كند مانند : كتابي به نام دوستي با عزرائيل كه از گفتني يك جوان صالح و با ايمان است، كه خداوند اورا برگزيد، وفرشته ي خود را يعني عزراييل را مامور كرد كه برو و با آن جوان دوست شو . و تمام كارها ئي را كه در اين مدت انجام ميدهي به اون نشان بده تا اون آن چيزها را انجان بنويسد تا عبرت انسان شود و دوستي با عزرائيل كتابي است واقعي كه خداوند مرحمت كرده كه اين جوان ديده هاي خود را روي ورق بياورد . يك روز سهيل كه نام آن جوان بود، برادر كوچكتر از خودش بيمار شد . وسراسيمه او را به بيمارستان بردند  وقتي دكتر او را معاينه كرد و سرم به او وصل كرد، كمي بهتر شد سهيل از راه رسيد و ناراحت بود كه چرا برادرش يك بار اينقدر حالش بد شده بود رفت نزذ پزشك معالج وقتي به آن پزشك نزديك شد يك بوي خوبي به مشام مي رسيد و چهره آن پزشك آنقدر زيبا و ملكوتي بود كه زبان سهيل بند آمده
بود . و پزشك به سهيل گفت: سهيل جان حال برادرت  خوب است نگران نباش سهيل با تعجب پيش خودش گفت: او اسم مرا از كجا ميداند و من چه مي خواهم  بگويم و بعد رفت و همينطور در فكر آن دكتر بود.
وقتي برادرش را مرخص كردندو او آن را در ماشين گذاشت و سهيل برگشت به آن اتاقي كه دكتر در آن بود نگاه كرد ديد كه دكتر ايستاده است و او را نگاه ميكند با همان لبخند زيبايش و بوي عطر خوبي كه فضا را پر كرده بود و آن روز و آن شب سهيل همش در فكر آن پزشك بود  و بارها آن پزشكرا در خواب و بيداري ديد تا اينكه سهيل بيمار شد .
و او را به بيمارستان بردند و همان پزشك آمد و او را معالجه كرد ، و سهيل مي گويد وقتي دكتر به من دست مي زد تمام بدن من سبك ميشد و بوي عطر بهشت را مي بردم .
نيمه شب دكتر در لباس ديگر نزد من آمد و سهيل در خواب بود و بوي عطر را برد وچشمان خود را باز كرد و ديد كه يك مرد با چهره بسيار  زيبا خوش بو و خوش قامت بقا لباس سفيد نزد او نشستند ومن احساس خوبي داشتم و كم كم با هم صحبت كرديم ، او به من گفت : مي خواهم واقعيتي رابه تو بگويم آماده هستس من  تعجب كردم گفتم ، بگو او به من گفت تو مرا مي شناسي من گفتم بله شما آقاي دكتر هستيد لبخندي زد و گفتم شوخيخوبي است او به من گفت خير چشمانت را ببند  من اين كار را كردم ، بعد گفت : باز كن براستي فرشته خدا را يعني عزرائيل را ديدم و يكبار از هوش رفتم و بعد نمي دانم چقدر طول كشيد تا به هوش آمدم و باز اورا در لباس اول ديدم و به من گفت تو از طرف خداوند انتخاب شده  و به من ماموريت
 داده شده كه تو را با خودم ببرم. وتمام انسانها ي خوب و بد را به تو در هنگام جان دادن به تو نشان بدهم ، و سهيل در چند جلسه كه با عزرائيل هم به تمام سوالا ت او جواب مي دا د ، تا اينكه به او گفت امشب خودت را براي رفتن به يك جائي آماده كن با هم مي رويم سهيل آماده شد  ونيمه شب عزرائيل آمد و دست او را گرفت وبا هم رفتند بالا ي سر يك مرد ميان سال كه در بستر بيماري بود وخيلي ها در اطراف او نشسته بودند و قرانمي خواندند من وعزرائيل نيز در كنار او و دو فرشته ديگر نشستيم.
آن مرد مي خواست جان بدهد اما نمي شد . و من به دوستم گفتم كه اين مرد معتمد محل ماست .آدم خوبي است چرا جان دادن  او سخت است ،
دوستم گفت : چون بايد تو او را ببخشي  گفتم چرا ؟ زيرا يك روز  تو از كنار او رد مي شدي و به او سلام كردي و او جواب سلامت را با اكراه داد.
و همين خودش براي انسان مومن گناه است و تا زماني كه او را نبخشي او عذاب مي كشد و سهيل گفت من او را مي بخشم وآن گاه آن مرد روح از جسمش خارج شد و به همراه آن دو فرشته آسمان رفت وما نيز به خانه برگشتيم و دوستم رفت و شب ديگر مرا به بالين زن جوان مسيحي برد كه عده هي در اطراف او انجيل مي خواندند و دست به دعا شد ه اند . عزرائيل
 آمد وراحت جان او را گرفت  وقتي روح از بدن او جدا شد روح آن زن بسيار ناراحت شد و گفت اي كاش من از امت محمد (ص) مي شدم وقتي آن حضرت آن ندا را شنيد به حضرت فاطمه(ص) فرمود يا فاطمه زني اينجاست كه ميخواهد از امت من باشد برو نزد خدا و خواسته او را بگو و هميننيز شد آن زن به امر خداوند  روح دوباره در جسمش برگشت وآن زمان حضرت فاطمه (ص) به بالينش آمد وگفت بگو : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و او نيز به زبان آورد و آنگاه براحتي جان سپرداطرافيان او كه همه مومن بودند گفتند ماريا هنگام مردن مسلمان شد و بايد او را مانند مسلمانان به خاك بسپاريم و بعد بالاي سر جوان ديگري رفتيمآن جوان در زندگي كارهاي نيك انجام داده بود ولي كارهاي غير نيك هم انجام داده بود من وعزرائيل در يك طرف او و دو فرشته نكهبان در بالاي سراو وشيطان نيز در طرف ديگر كه خود را همانند زن زيبا كرده بود من از دوستم سوال كردم كه اين زن كيست ؟ او در جواب گفت: اين شيطان است من به او گفتم چرا در جاهاي ديگر نبود گفت اگر مسلماني در دين خودش ضعيف باشد شيطان هميشه همراه اوست عزرائيل به آن جوان ميگفت: توبه كن و به اهل بيت متوصل شو وشيطان با آن ناز و عشوه گري او را پشيمان مي كرد و آنقدر عزرائيل تلاش كرد كه بتواند آن جوان به راه راست بياورد اما شيطان با عشوه گري مانع مي شد و او را به طرف خود مي كشاند  تا اينكه آن جوان جان داد و روح او به طرف دوزخ رفت و آنگاه روح او
 پشيمان بود و التماس مي كرد اما فايده اي نداشت و بعد شيطان شكل واقعي خود را به ما نشان داد من خيلي ترسيدم اما دوستم به من گفت شيطان فرشته بسيار زشت و كريهي بود .
سهيل وعزرئيل ماجراهاي بسيار ي را تجربه كردند . تا اينكه سهيل نيز در يك صبح گاه به خواب ابدي رفت  .
سهيل همه ي اين نوشته ها را به پسر خاله اش ناصر داده بود كه اينها را كتابي بكن ومنتشر كن تا همه از راز آن جهان آگاه شودند
. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:39  توسط حسابدارجوان  |